همه احساساتی (۸ حس) که در روز اول فرستادن کودک به مهد کودک خواهید داشت

احساسات مادر روز اول مهدکودک

اخیراً کوچکترین فرزندم را به مهد کودک فرستادم. با وجود اینکه فرزند سومم بود که به برنامه‌های مراقبت‌های روزانه می‌فرستادم و به عنوان یک متخصص در این زمینه شناخته می‌شدم! اما باز هم تحت تأثیر احساسات درونی خود قرار گرفتم که حتی برای خود من هم تعجب آور بود.

بنابراین در این مطلب تصمیم گرفتم که تمام احساساتی که در لحظه فرستادن کودکم به مهد کودک را تجربه کردم با شما درمیان بگذارم تا شما هم به عنوان مادر از این تجربیات را استفاده کنید.

غم و اندوه

 اشک اشک اشک! کودک من هنوز ۱۵ ماه سن دارد و خیلی کوچک است. هنوز زمان متولد شدن آن را به خاطر دارم و لحظه شکل گرفتن آن را در لحظه تولد یا به وجود آمدن احساس می‌کنم. چطور با این سرعت بزرگ شده‌ که باید به مهد کودک بفرستمش؟! اما این چیزی نیست که من باید با آن مقابله کنم و لازم است که او را برای مواجهه با بچه‌های دیگر و حضور در محیط‌های دیگر آماده کنم. در واقع او باید با اسباب بازی‌های جدید و چیزهای جدیدی که برای کشف کردن آنها دیوانه می‌شد، آماده می‌شد. این یک موضوع اجتناب ناپذیر بود و من مجبور بودم که با آن کنار بیایم.

Father tickling his daughter

اضطراب

آیا او مهد کودک را دوست دارد؟ این فقط به این دلیل نبود که هنگام جدا شدن او از من احساس خوشحالی می‌کرد. یعنی واقعاً در جدا شدن او چه موارد نگران کننده‌ای وجود دارد؟ آیا بچه‌های دیگر او را کتک می‌زنند یا ناهار او را می‌خورند؟ اگر یکی از مراقبین یک بیمار روانی باشد و از بچه‌ها نفرت داشته باشد؟ از دست من رفته؟ خوب می‌خوابد؟ احساس می‌کند که او را رها کرده‌ام؟ اسباب بازی‌ها و وسایل خواب او را به درستی بسته بودم؟ بهتر است بنشینم و کمی در مورد وسایلی که برای او گذاشتم فکر کنم و دوباره بررسی کنم. این احساسی بود که هر لحظه باعث ایجاد اضطراب بیشتر در من می‌شد و هیچ راهکاری برای آن نداشتم.

فراموشی

 کمتر از یک سال از زمانی که فرزند وسطی من در مهد کودک بود می‌گذرد. داشتم فکر می‌کردم که چه چیزهایی در مورد او به خاطر دارم و چه اشتباهاتی داشته‌ام. حالا پدرها و مادرهای تازه‌کار را درک می‌کنم. من حتی نام کلاس کودک وسطیم را هم به خاطر ندارم و نمی‌دانم که چه وسایلی همراه او می‌فرستادم. قبلاً من یکی از بچه‌ها را به مهد کودک می‌فرستادم و از بچه‌های دیگر مراقبت می‌کردم، اما حالا چی؟ شاید من خیلی خوش شانس هستم که این موارد را به یاد می‌آورم و بررسی می‌کنم که او را به شرایط مناسبی فرستاده باشم. فراموشی احساسی است که در این لحظه من را در خود غرق کرده و حتی گذشته فرزندان قبلی خودم را هم به یاد ندارم.

نوستالژی

 یکی دیگر از احساساتی که هنگام فرستادن کودکم به مهد کودک داشتم، ایستادن و نگاه کردن به خاطرات دو پسر دیگر من در دوران مهد کودک است. در این چند دقیقه کوتاه، بسیاری از موارد گذشته را به ذهن می‌آورم و همه آنها را به تنهایی مرور می‌کنم. از لحظه فرستادن آنها تا لحظه برگشتن و همچنین شرایط مختلف به هنگام حضور آنها در مهد کودک مواردی بود که در این چند لحظه به ذهنم خطور کرد. این چیزی بود که به عنوان یک نوستالژی در این چند روز برای من می‌گذشت و تمامی خاطرات قبلی رو مرور می‌کردم.

Two cute toddler aged kids harvest fresh beets from a nice raised bed garden, the bright morning sun shining behind them. A great learning / teaching opportunity for kids to discover not only healthy nutrition but a sustainable environmentally friendly lifestyle as a family. Horizontal image.

افتخار و غرور

 اشک‌ها به کنار! پسرم هنگام رفتن به مهد کودک با یک کیف بزرگ و با کفشهای خوشگل بسیار زیبا به نظر می‌رسید. درست مثل بروس ویلیس که برای ثروت خود به اوج می‌رسید، فرزند من هم همه چیز را در اختیار خود داشت. می‌توانستم به او افتخار کنم که چطور با این تغییرات کنار آمده است (البته باید اعتراف کنم که در چند روز اخیر به خاطر اینکه احساس خوبی نداشته، چند باری هم اشک ریخته!). اما به هر حال این چیزیست که برای من غرور آفرین است که کودکم مثل یک انسان بالغ وارد جامعه می‌شود.

ترس

 بیماری‌هایی که در مهد کودک‌ها ممکن است بچه‌ها مبتلا شوند، برای من ترسناک است. در این محیط‌ها معمولاً بچه‌ها دست‌های خود را نمی‌شورند و به صورت مشترک از لیوان و شیر آب استفاده می‌کنند. وای! اگر یک کودک بیمار عطسه کرده و یا سرفه کرده باشد و انگشت آلوده خود را به دهان یا دست و پای پسرم بزند چی؟! این موضوع خیلی ذهن من را به خود درگیر کرده و حقیقتاً از بیمار شدن فرزندم در این محیط می‌ترسم. حتی تجربه‌های قبلی در دیگر فرزندانم هم در این مورد نمی‌توانست به من کمک کند.

A group of toddlers are sitting together and are stringing beads.

احساس گناه

 خیلی زود نفرستادمش؟ بهتر نبود چند وقت بیشتر آن را پیش خانواده نگه می‌داشتم بعد به مهد کودک می‌فرستادم؟ شاید بهتر بود که سن او به اندازه سن مدرسه بالا می‌رفت بعد می‌فرستادمش؟ یا شایدم بهتر بود که همواره و به صورت تمام وقت در کنار خودم او را نگه دارم؟ درست است که احساس می‌کنید که باید کودک خود را برای مدت زمان بیشتری پیش خود نگه دارید و موارد مختلف را به او آموزش دهید. اما بخاطر داشته باشید که شما هیچ وقت نمی‌توانید این احساس گناه را متوقف کنید و همیشه همراه شما خواهد بود. بهتر است سعی کنید که هرچه زودتر با آن کنار بیایید.

تسکین و آرامش

 الان هم من و هم همسرم زمان بیشتری برای انجام کارهای دیگر و پذیرفتن مسئولیت‌های سخت‌تر در اختیار داریم و می‌توانیم زمان بیشتری به یک خانواده پنج نفره اختصاص دهیم. از طرفی فرزندم هم به یک محیط امن فرستاده شده که هم به رشد ذهنی او کمک می‌کند و هم به شکل‌های مختلف مشغول است. در مهد کودک تحرک و تعامل زیادی دارد که مطمئناً به رشد او کمک می‌کند. می‌توانم برخی از موارد از دست رفته را به خود برگردانم و این برای روحیه من و برای کل خانواده مهم است. این یک واقعیت است که اگر جای مادر در یک خانواده خالی باشد، هیچ چیزی نمی‌تواند آن را پر کند. پس مطمئنم که این احساسات و افکار آزاردهنده به مرور زمان از بین خواهند رفت و من از فرستادن کودکان به مهد کودک راضی خواهم بود.

منبع: babyology

بیشتر بخوانید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *